تبلیغات فکر کنم دور و بر جمعه صبح بود که با ابرام و کامی و مهندس توخونه پای تلویزیون و صد البته سیمای پربار ملی لم داده و مشغول پاسخگویی به سوال های برنامه جذاب و جوان پسند از تو می پرسند بودیم که سر گزینه 3و4 بین علما اختلاف افتاد، تو موقعیت حساس و حیاتی _ چیکار کنیم چیکار نکنیم ، بودیم که مهندس با اون درایت همیشگی اش ، پیشنهاد داد تا با یه ده بیس سی چهل ساده بین گزینه ها ، گره از کارمان بازکرده و ربع سکه بهار آزادی را از آن خود کنیم. خلاصه این بود که گزینه 2 رو همگی با اس ام اس (شرمنده مرام شما آقایون و خانم های گل ، روم به دیوار ، ببخشید پیامک) فرستادیم.
مع هذا بعد از اتمام برنامه ی محبوبمون ، مشغول تماشای پیام های بازرگانی بودیم که این میان برنامه های اعصاب خرد کن مثل این سریال ها دوباره ما را به هم ریخت ( از اینجا از روسای محترم شبکه های سیما عاجزانه درخواست می کنیم تا این قدر بین پیام های بازرگانی ، میان برنامه پخش نکنن. "درخواست از بنده ی نگارنده به نمایندگی از شما ملت همیشه در صحنه") بله دوستان ، ترانه ننه ای سریالی بود که ما را از دیدن پیام های بازرگانی محروم کرد . خدایش از حق نگذریم سریال پر محتوایی بود. نغمه ادیب نماد معشوقه های ایرانی با اون سیمای جذاب و اون صدای رسا و طرز جالب ادای دیالوگ هاش ما را حدوداً یه نیم ساعتی پای تلویزیون میخ کوب کرد. یه پیشنهاد سازنده هم بین بچه ها مطرح شد که کار سرایش منظومه نغمه و پویا رو به حجت (از دوستای شاعر بنده ی نگارنده) محول کنیم.
از تماشای ترانه مادری (ببخشید همون ننه ای ! فکر کنم این ترکیب " ترانه ننه ای" برای این سریال مناسب تر باشه " پیشنهادی از بنده ی نگارنده ") لذت بردیم فکر کنم به همین دلیل بود که ابرام بلافاصله بعد از پایان تیتراژ با یه حرکت پرتابه ای زیبا شبیه حرکات احسان حدادی تو المپیک کنترل رو به سمت دکمه پاور نشانه رفت ( همانا خدا پدر این مخترع کنترل از راه دور رو قرین رحمت کنه ، روحش شاد و یادش گرامی باد " دعای بنده ی نگارنده") البته با این فرق که ابرام به هیچ وجه من الوجوه مصدوم نبود .
خوب با بروبکس زدیم بیرون. مقصدمون کجا ؟ استادیوم آزادی! ( به به ، چه جوونای سر به راهِ سیگار نکشی ، دنبال رفیق ناباب و رپرِ مگس خور و شیطان پرست نرویی " تعریف و تمجید از بنده ی نگارنده تحت تاثیر مستند آموزنده و سراسر حقیقت شوک") آخه بازی تیم منتخب سایپا و سپاهان بود تو مقدماتی جام جهانی 2010.
هل خوردیم تو دکون ننه ی عفت (عفت از دوستای بلقیس عیال مربوطه بنده ی نگارنده). یه نیم کیلو تخمه ی آفتابگردون خوبو خریدیم و راه افتادیم .
تو راه تمام فکر و ذکرمون مشکل خرید بلیط و قیمت های سرسام آور بازار سیاه بود . وقتی رسیدیم دم در استادیوم دیدیم فقط یه پنج شیش نفر پهن شدن رو زمین و دارن چایی می خورن. جاتون خالی کلی فحش نثار کامی کردیم که تنها فقط این قسمتیش قابل پخشه ، اونم اینه که : مردک ! مگه تو نگفتی امروز بازیه؟1 بزنیم تو ... .
تو همین ، حال و احوال جر و بحث و درگیری شدید بودیم (به نقل از شاهدان حادثه این رویداد دلخراش تر و خشن تر از حمله روسیه به اوستیای گرجستان بود " توصیف خشونت صحنه ، نامناسب برای افراد پایین تر از 16 از بنده ی نگارنده ) که اون افراد فوق الذکر چای خور اومدن و با مشقت فراوان ما را جدا کردند (تشکر صمیمانه ی بنده ی نگارنده از افراد خود مسئول بین جامعه) و در کمال ناباوری بهمون فهموندن که آقا درست اومدین یه نیم ساعت دیگه بازی شروع میشه.
خلاصه با کلی چاخان و پاچه خواری از دل کامی در آوردیم و رفتیم دم باجه بلیط فروشی ، اما دریغا که درباجه بسته است ، محترمانه با مشت و لگد رفتیم تو در ، در باز شد و آقایی با لحنی خواب آلود و البته کلماتی غیر قابل پخش ، ما رو مورد عنایت قرار داده و بعد از کلی یاوه گویی به طوری که ما را چنین در نظر آمد که او احتمال غریب به یقین ، با این شخصیت منحرف ، از ایادی استکبار وصد البته اسرائیل غاصب است چنین فرمود : اگه گذاشتین یه چرت بخوابیم.
بلیط با مکافات بسیار تهیه شد و رفتیم داخل !
آه خدای من این اولین باری بود که تو زندگی ورزشیم می تونستم برم روبرو جایگاه و رو دوتا صندلی کنار هم ، اون هم با انتخاب خود ، دراز کش بازی رو سیر کنم.
یه پنجاه نفری مردم مشتاق ِ فوتبال دوست ِ عشق وطن هم قبل از ما تو استادیوم حضور به هم رسونده بودند ! بینی و بین الله دیگه ضایع بود با همه دست ندیم و سلامی عرض نکنیم.
مخلص کلام این که بازی با سوت داور شروع شد . جای همه خالی چه بکش بکشی رو بچه ها ارائه دادن.
کاپیتان صادقی تو این تاکتیک تو روزای اوجش بود . از دقیقه یک تا نود فقط سلطان علی دایی مربی تیم ملی رو پنجاه نفری با شعارهایی نام آشنا تشویق کردیم : فقط اینا رو بگم که به کرات در این شعارها از لغات سماور ، لوله ، گمشو ، حیا ، فشفشه و موارد مشابه استفاده شد. ولی شعاری که بیشتر جلب توجه می کرد شعار معروف دایی باید برقصه! بود. جای بسی خوشحالی است که ورزشکاران هنرمندی مثل دایی تو ایران زندگی می کنن که به جز ورزش هنرهای دیگه ای مثل رقص هم تو چنته دارن.
(لازم به ذکره که به عرض ملت فهیم و هسته ای پرور برسونم که پیشاپیش به دلیل جریحه دار نشدن اذهان عمومی از حضور برادران آقای دایی در ورزشگاه جلوگیری شده بود "توضیح از بنده ی نگارنده به نقل از مسئولین خدوم ورزشگاه")
بازی رو همون طور که آقای دایی هم تو مصاحبه مطبوعاتی بعد از بازی گفتند به دلیل داوری ضعیف و شرایط بد جوی و زمین نامناسب دو بر صفر به کره شمالی باختیم. البته آقای دایی از برملا کردن نقش عادل فردوسی پور گزارشگر بازی در رقم خوردن این نتیجه و دعای وی در درگاه حق تعالی به جهت عدم صعود ایران به جام جهانی پرده برداشت.
بعد از یه تخلیه جانانه روحی و جسمی و آب بندی صدا با یه دربست راهی منزل شدیم تا سرموقع رسیده و از تو می پرسند و پیام های بازرگانی رو از دست ندیم!
با تشکر فراوان از اسپانسرهای بنده ی نگارنده در این خاطره که به ترتیب حروف الفبا عبارتند از : موکت ظریف مصور ، رب گوجه زشک ، بستنی دایتی ، سام سرویس و پودر جوشان رخشا ، همه ی شما دوستان رو به خدا می سپارم.